درست در همین نقطه معامله کنید، بخش دوم و پایانی(آموزش بورس اصفهان) 1401/05/16

لینک بخش نخست....


نقاط ورود نامرئی

الف-کفها و سقفها

اما تعیین نقطه ورود، غیر از اینکه به کار تعیین جهت صحیح نمی آید، پیچیدگیهای دیگری هم دارد. حتی اگر مسئله نقطه ورود را بعنوان یک رکن اصیل در بازار به رسمیت بشناسیم باز هم نمی توانیم دستمان را از زیر ساطور بازار بیرون بکشیم.

بسیاری از سیگنالهای خرید و فروش در بازار خصوصا در تحلیل تکنیکال، بیشتر از اینکه مربوط به یک نقطه باشند، با یک منطقه یا ناحیه معاملاتی پیوند دارند. تحلیل تکنیکال در همه ساحتهای خود دستورالعملهای انتزاعی و کلی ارائه می دهدف در کفها و سقفهای مهم خرید و فروش کنیدف در جهت روندها وارد بازار شوید، عنگام وقوع واگراییها و همگراییها معامله کنید، پس از تقاطع دو میانیگن متحرک در انتظار فرصت معاملاتی باشد و ...و اوامر مشعشع دیگری از این دست که در نگاه نخست کاربردی و کاملا منطقی به نظر می رسد اما کافیست بخواهید با این راهبردهای مبهم و دو پهلو به بازار نزدیک شوید. آن موقع تازه خواهید دید که انگار چیزی یاد نگرفته اید. یکمرتبه بازار پر می شود از هزاران نقطه و ناحیه متضاد و متناقض که هیچ اولویتی بر موقعیتهای دیگر ندارند.

بعنوان مثال اگر قصد داشته باشید هنگام وقوع کفها و سقفها معامله کنید ناگهان با ده ها موقعیت قابل اعتنا روبرو می شوید که هر کدام برای ورود، جذابیتهای خود را دارند.

 نمودار زیر را ببینید.

در نگاه نخست، نمودار  بازاری خنثی و بدون روند و بهشت معامله گرانیست که با اتکا به مناطق حمایت و مقاومت در بازار کار می کنند. خب قبل از اینکه دستور معاملات را بکار بیندازید بهتر است با دقتی بیشتر نمودار را بررسی کنیم. با دقت بیشتر، متوجه می شوید نمودار بعد از یک روند نزولی وارد فاز خنثی شده ولی ما دقیقا از کدام نقطه متوجه پایان روند و ورود قیمتها به این وضعیت می شویم؟ از دره اول ، دوم ...؟حالا که نمودار به تاریخ پیوسته کار ساده ای شاید باشد اما در نمودارهای زنده مسئله اینقدرها هم ساده نیست.چون احتمال داشت که دره اول موج اصلاحی برای ادامه روند پیشین باشد، ضمن اینکه دره اول خود پایه گذار یک منطقه حمایتس تازه است که هنوز برای ورود اعتبار لازم را ندارد. ورود قیمت به دره دوم اولین برخورد با منطقه حمایتیست، اما چه تضمینی برای بازگشتی بودن قیمتها وجود دارد؟ با نگاهی به پیشینه بازار درمیابیم که احتمال شکستن منطقه حمایت و سقوط قیمت دستکمی از احتمال بازگشت ند ارد.

در مورد سوم با کفی سه قلو مواجهیم که در نظر تحلیل گران از معتبرترین الگوهای بازگشتیست.

معتبرترین!

قانون 50 درصد ت ذکر می دهد که در نهایت هیچ الگویی بیش از این شانس موفقیت را ندارد.

فریب الفاظ پرطمطراق و شعارهای خوش آب و رنگ رایج در بازار را نخورید.

ضمن اینکه در ادامه شاهد وقوع یک قله و دره دیگر هم هستید که الگو را به پهارقلو تبدیل می کند.

حالا برفرض که شانس موفقیت الگو بیش از 50 درصد باشد این سوال بعدیست که نقطه ورود دقیقا کجاست؟

دقیقتر که نگاه کنید متوجه می شوید که با یک منطقه مواجهید نه یک نقطه.اگر خرید در نقطه بالای منطقه حمایتی انجام میشد امکان ریزش بیشتر قیمت و زیان معامله وجود داشت. ضمن اینکه صبر کردن برای رسیدن قیمت به پایین ترین حد هم ممکن بود ما را از ورود در موقعیتی جذاب محروم کند. از طرفی نمی شود احتمال بازگشت قیمت و زیان دهی معاملات را دست کم گرفت، و از همه جالبتر اینکه خطوطی که هر معامله گر رسم می کند ممکن است با دیگر فعالان تفاوتهای پایه ای داشته باشد. خطوط ترسیمی نقاط نامرئی هستند که هر فرد بسته به مهارت و تجربه و سلیقه شخصی خود از انها بهره می گیرد. ممکن است یک خط برای شخصی معتبر و برای دیگری کاملا نامفهوم باشد. مسئله به سقف و کف مربوط نمی شود. هر روشی را که دوست دارید امتحان کنید. خواهید دید که پس از اقدام برای انجام معامله عزم و اطمینان اولیه تان به سرعت رنگ می بازد و جای خود را به تردید و دودلی کشنده ای می دهد که شما را در ادامه راه متزلزل می کند.

ب. روند

"روندها دوست شما هستند".این یکی از کلیدی ترین جملات قصار در بازار است و انقدر تکرار شده و مهم است که برای معامله گر جای شکی باقی نمیگذارد. در طول سالهایی که در این بازار بوده ام شخصا به این نتیجه رسیده ام که با یک دلیل ساده در جهت روند وارد بازار شوم. اما به هزار دلیل پیچیده بر خلاف جهت روند بازار دست به معامله نزنم. روند روح جمعی معامله گران بازار در سراسر دنیاست. معاملاتی که در جهت روند انجام می شوند هم اهداف قیمتی را تا عمق بیشتری شکار می کنند و هم به دلیل اندازه حرکت بالاتر، خیلی سریعتر به نقاط تعیین شده برای کسب سود می رسند. در بازارهای سوئینگ (بدون روند) به دلیل خاصیت رفت و برگشتی، ممکن است دسترسی به یک هدف قیمتی ماهها طول بکشد، اما طی این مسیر در بازارهای با روند صعودی زمان زیادی نمی برد. به تعبیری روندها رودخانه اند و معامله گران شناگرانی هستند که در صورت حرکت جهت خلاف حرکت رودخانه، فقط جسم و جان خود را فرسوده می کنند، بدون آنکه به موفقیت دست پیدا کرده باشند. در روندها حتی اگر در ورود شانس خوی نداشته باشیم، برای کسب سود شانس خوبی خواهیم داشت، و این از هر رمز و رازی در بازار مهمتر است.

اما اگر روند تا این حد مهم است پس چرا هنوز بسیاری از افراد به استفاده از ان رغبتی نشان نمی دهند و بر استفاده از استراتژیهای بازگشتی اصرار می کنند؟ بسیاری از نرم افزارها و استراتژیها بر اساس بازار خنثی طراحی شده اند که هنگام روند عملا از کار می افتند. اما اکثر افراد بدون درک این نکته همچنان بر استفاده از این روشها اصرار می ورزند و در نتیجه تعداد بالایی از معاملات زیان ده را در کارنامه خود سیاهه می کنند.

جالب اینجاست که بسیاری از روشهایی که برای بازارهای روند طراحی شده اند هم در بازارهای روند با خطاهای فاحش، سیگنال می فرستند و تا حدود زیادی غیرکاربردی عمل می کنند.

مثلا استفاده از میانگین های متحرک یکی از روشهای محبوب میان معامله گران روند است. نقطه برخورد با این خطوط یکی از سیگنالهای مهم برای ورود موفق در جهت روند است. اما همین روش کاربردی، بساری مواقع، هنگام وقوع روندهای انفجاری از بازار جا می ماند، آن هم درست زمانیکه پتانسیل دریافت بزرگترین سودها در اتفاقی ترین ورودها وجود دارد و قیمت تنها در زمانی با خط روند برخورد می کند که روند عملا به پایان رسیده و کاربرد این ابزار برای اخطار خرید و فروش عملا از دست می رود. تعیین اعداد برای میانگین های متحرک تنها یک انتخاب است و هیچ جبری برای کم و زیاد کردن آن وجود ندارد، ولی تعیین هر عددی به خلق سیگنالی جدید و از دست دادن چند موقعیت دیگر منجر می شود. هر قدر عدد را کوچکتر کنید موقعیتها بیشتر و البته تعداد خطای بالاتری دشت خواهید کرد و بزرگترین عدد هم فرصت معالات را تا حد صفر کاهش خواهد داد.

همین قضیه برای خطوط روند صادق است و تفاوت چندانی ندارد. برخی از معامله گران برای رسم این خطوط از نمودار خطی، برخی شمعی، برخی سایه ها را در نظر نمی گیرند، برخی در نظر می گیرند که با تغییر این موارد نتیجه هم متفاوت خواهد شد. بغیر از آن در تعریف و تشخیص قله ها و دره ها هم میان تحلیل گران اختلاف نظر بسیاری وجود دارد که در رسم خطوط روند تاثیر زیادی به جا می گذارد. تمام کسانیکه می خواهند چیزی را به شما بفروشند از اینجا جلوتر نمی آیند . یک تعریف کلی و بعد هم چند نمونه موفق از عملکرد بی نقص این استراتژی معاملاتی معمولا همه آن چیزی است که به چنگ می آورید.

اگر تجربه استفاده از سبد متنوعی از استراتژیها و روشهای ورود در بازارهای رونددار و بدون روند را داشته باشید، حتما متوجه این نکته شده اید، که شنیدن آواز این دهل ها تنها از دور خوش است.

وقتی تصمیم به استفاده از هز کدامشان بگیرید، خیلی سریع در می یابد که بازار ، این مادیان وحشی، به این سادگی ها به روشهای انتخابی شما رکاب نمی دهد. این همان نکته ای است که من از ابتدای فصل روی آن تمرکز کرده ام.

صرف نظر از اینکه شخصا برای نقطه ورود، بعنوان یک اصل پایه، اصالتی قائل نیستم، سعی دارم این نکته را توضیح دهم که حتی تشخیص این نقاط هم- گرچه اهمیت چندانی ندارد- به همین سادگی ها صورت نمی گیرد. اگر می پرسید چرا، فکر می کنم پاسخ در عدم قطعیت در تعریف پنهان شده باشد.

وقتی کسی این گزاره را مطرح می کند که روندها دوست شما هستند، در کفها و سقفهای مهم خرید و فروش کنید، ظاهرا جملاتی دقیق، علمی و مطابق با واقعیت های بازار ارائه کرده است. اما اینها شکل انتزاعیشان هرگز گزاره های عمیق و دقیقی نیستند. نه اینکه اصول اصول ورود در جهت روند یا هنگام وقوع سقف و کف قوانین نادرستی باشند، بلکه در واقع شاید مشکل در ابهامی است که ناشی از بی دقتی در تعریف درست واژه هاست.

بعنوان یک معامله گر، هر وقت می خواهیم یک روش را در دستور کار خود قرار دهیم، ابتدا باید بتوانیم هر موضوع یا گزاره را با دقت زیاد تعریف کنیم. وقتی از وزود در جهت روند یا حمایت و مقاومت، شکستها، الگوهای ادامه دهند و بازگشتی یا هر روش دیگر حرف بزنیم، باید ببینیم دقیقا داریم از چه چیزی صحبت می کنیم.

اینها مفاهیمی تجریدی اند که به سادگی قابل تعریف و پیاده سازی در یک سیستم معاملاتی نیستند. برای همین هم هست که عموم معامله گران همواره در استفاده از هر استراتژی که در پیش می گیرند مرددند.

کافیست تشخیص یک موقعیت بر اساس یک الگوی خاص در چند نوبت انها را به زحمت بیندازد ، تمام قدرت و محبوبیت آن الگو در ذهنشان فرو می ریزد و بصورت غریزی آن را با الگوی دیگری جایگزین می کنند.

اما اوضاع روش جدید هم چندان دیرپا نیست.چند بار که به دردسر بیفتند، دوباره ساده ترین کار را انتخاب می کنند، تعویض استراتژی. اما طنز ماجرا آنجاست که بسیاری از افرارد دیر یا زود در دور باطل رد و انتخاب گرفتار می شوند و بارها و بارها دست به تکرار روشهای شکست خورده قبلی می زنند.


ریشه اشتباه، خطا در روش یا روشنمدی؟

از نگاه من، ریشه این ناکامیها نه به روش انتخابی فرد، بلکه به روشمندی ذهنی او بازمی گردد. مسئله بر سر این نیست که کدام روش را برای آینده خود برمی گزینید، بلکه سوال بنیادی تر این است که از آن روش چه تعریفی در ذهن دارید. یا در تحلیل نهایی، آیا مفهوم ذهنی شما اساسا در بازار قابل تعریف و تشخیص دقیق هست یا نه؟

اگر کسی بگوید با رسیدن قیمت به فلان نقطه وارد بازار خواهد شد، صرف نظر از درجه اهمیتش این گزاره ای جامع و مانع و قابل اندازه گیری است. اما اگر کسی ادعا کند قصد دارد هنگام شکست در بازار معامله انجام دهد، سرنوشت خود را ناخواسته به تعداد زیادی از متغیرهای غیرقابل اندازه گیری گره می زند که مدام او را به خطای محاسباتی دچار می کند. کار آنجایی خرابتر می شود که پس از چند ازمون و خطا و از دست د ادن میزان قابل توجهی از سرمایه خود، قانون را به این شکل تغییر می دهد، " هنگام شکست کلیدی معامله خواهم کرد" کلمه کلیدی که معمولا بعنوان یک صفت مطمئن در دستور افراد قرار می گیرد، پیش از آنکه نشان دهنده دقت تصمیم گیری در معاملات باشد، بیانگر ضعف در تشخیص و تعریف روش انتخابی در سیستم آنهاست. من سالهای سال است که در این بازار فعالیت می کنم . هنوز ندیده ام هیچ نقطه ای از نقطه دیگر کلیدی تر، طلایی تر یا اندکی مهمتر یاشد. تازه بر فرض کلیدی بودن برخی نقاط نسبت به بقیه، هیچ شاهدی برای سوددهی بیشتر آن در مقام مقایسه با نقاط غیر کلیدی وجود ندارد.


همه چیز به روشمندی شما در پایه ریزی یک سیستم معاملاتی باز می گردد. اگر یک قانون برای کسب سود وجود داشته باشد، آن قانون را در بازار پیدا نخواهید کرد، آن قانون جایی در درون شماست.


نویسنده: سایت آفتاب بورس

 

 

 

 

 

 

جدیدترین کلاس ها

نمایش همه

اگر به دنبال راهی برای کسب درآمد بیشتر هستید... اگر می‌خواهید در کنار معاملات و فعالیت‌های اقتصادی خود، د

  • روز های کلاس
  • ساعت های کلاس
  • کد کلاس 5
0تومان

با ما همراه باشید